نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۷۶ - حکایت صفی علیشاه

صفی علیشاه / دفتر دوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

شیخ‌ درویشان جنید ممتحن‌

روزی از توحید می‌ گفتا سخن‌

رهروی برخاست‌ کای عالی‌ مقام

من‌ نیابم‌ آنچه‌ گویی‌ در کلام

فهم‌ من‌ بر درک رازت‌ نارس است‌

گفت‌ آن فهمد که‌ از خود مفلس‌ است‌

زیر پا هل‌ زحمت‌ صد ساله‌ را

تا بیابی‌ سرّ سرو و لاله‌ را

چون چنین‌ کردی تو از خود مفلسی‌

هرچه‌ را گویم‌ به‌ کُنه‌ آن رسی‌

گفت‌ هِشتم‌ زیر پا اعمال خویش‌

هم‌ نبردم راه بر اعمال خویش‌

گفت‌ سر را هم‌ به‌ زیر پا گذار

گر نیابی‌ پس‌ ز من‌ دان ای عیار

چیست‌ دانی‌ حاصل‌ حرف‌ ای فقیر

گر وصال دوست‌ خواهی‌ رو بمیر

تا نمیری از خود و از ماخَلَق‌

ره نیابی‌ در حریم‌ وصل‌ حق‌

یک‌ حکایت‌ گویمت‌ بعد از همه‌

پس‌ قلم‌ گیرم به‌ نظم‌ خاتمه‌

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شیخ درویشان جنید ممتحن در یک روز درباره توحید سخن می‌گوید. یکی از شنوندگان، که خود را ناتوان در فهم سخنان او می‌بیند، از او می‌خواهد تا توضیح بیشتری دهد. جنید به او می‌گوید که کسی می‌تواند حقیقت را درک کند که از خود خالی باشد. او توضیح می‌دهد که برای درک معارف عمیق، باید درک و شناخت خود را کنار گذارد و به عمق معانی برسد. در پایان، جنید به او توصیه می‌کند که برای رسیدن به وصال حق، باید از خود بمیرد و از تعلقات دنیوی رها شود. و در نهایت می‌گوید که داستانی دارد که بعداً به نظم خواهد آورد.