شمارهٔ ۱۰۴ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
ز بسکه دیر شد ای دوست انتهای فراقت
برفت از نظرم روز ابتدای فراقت
همین نه من بفراق تو مبتلا شدم و بس
به هر که می نگرم هست مبتلای فراقت
مگر بشر بت وصلم کنی علاج که دیگر
به هیچ به نشود درد بیدوای فراقت
دل حزین نشود هیچگه زیاد تو خالی
انیس جان نبود هیچکس سوای فراقت
کنار من که فراقت نشسته جای تو خواهم
شود دمی که نشینی تو باز جای فراقت
ز من جدا نشود لحظه فراق و چه خوش بود
اگر وفای تو هم بود چون وفای فراقت
فراق هم بفراق تو مبتلاست نداند
صغیر با که دهد شرح ماجرای فراقت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت از جدایی و فراق از معشوقش رنج میبرد و این احساس عمیق را در هر لحظه و در هر مشاهدهای حس میکند. او اشاره میکند که حتی درد و رنج ناشی از فراق، با هیچ چیز دیگری قابل تسکین نیست. دل او نه تنها خالی از حضور معشوق است بلکه تنها یاد فراق را با خود دارد. شاعر آرزو میکند که اگر معشوق بازگردد، دیگر نیازی به یادآوری فراق نباشد. در نهایت، او ابراز میکند که حتی فراق هم به نوعی به جدایی او وابسته است و درک درستی از این ماجرا ندارد.