شمارهٔ ۱۱۷ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
لب تو ریخت چنان آبروی آب حیات
که رخت خویش ز خجلت کشید در ظلمات
من و گذشتن از چون تو دلبری حاشا
تو و نشستن با عاشقی چو من هیهات
نه من وفات ندیدم که همچو من بسیار
بیافتند وفات و نیافتند وفات
بسیر دادن جان آئیم بسر ورنه
گر از وفات بود آئی از چه وقت وفات
زبند عشق پس از مرگ هم خلاصی نیست
گمان مبر دهدت مرگ از این کمند نجات
بمردم از غم لعلت چسان روا داری
که تشنه جان بسپارم کنار آب حیات
دمی که با تو نشینم ز خویش بی خبرم
چنانکه هیچ ندانم حیات را ز ممات
علامتی ز دهان تو هیچ ظاهر نیست
مگر خود از سخن این نفی را کنی اثبات
شها رخت دل و دینم بعرصه گاه نظر
چنان ربود که چون عقل خویش گشتم مات
روان تازه صغیر از سخن بمرده دهد
گرش تو از لب شیرین کنی دو بوسه برات
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و زیبایی معشوق میپردازد و احساسات عمیق شاعر را نسبت به معشوق نشان میدهد. شاعر از تأثیر لبها و زیبایی معشوق بر جان و دل خود سخن میگوید و بیان میکند که چگونه عشق و زیبایی او باعث خجالت و حیرت او شده است. همچنین، شاعر اشاره میکند که حتی در مرگ نیز از زنجیر عشق رهایی نیست و مرگ نمیتواند او را از عشق به معشوق نجات دهد. عشق به معشوق برای شاعر آنقدر عمیق و پرمعناست که حتی در لحظات تنهایی و غم نیز به آن فکر میکند. در کل، این شعر تجلی احساسات عاشقانه و ناگزیری از عشق است.