نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۸ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

روزگاریست که چون حلقه مقیمم بدرت

از چه لطفی نبود با من بی پا و سرت

من و پیمان تو از لاغری و از سستی

نه عجب هر دو نیاییم اگر در نظرت

نه نهان از بصری و نه عیان در نظری

می ندانم که پری نام نهم یا بشرت

گرچه هستی تو خراباتی و هرجایی لیک

جز بخلوت نتوان دید رخ چون قمرت

شکرلله که شدی از رخ او عکس پذیر

شستم ای آینهٔ دل چو ز خون جگرت

همچو جبریل بجایی نرسی ای سالک

گر بدل هست غم سوختن بال و پرت

نشوی باخبر از یار و نیابی مقصود

مگر آندم که ز خود هیچ نباشد خبرت

ایکه اندر طلبش گرد جهان میگردی

تا که از پای نیفتی ننهد پا به سرت

قندش از یاد رود در همهٔ عمر صغیر

هر که آگه شود از گفتهٔ همچون شکرت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات عاشقانه و درونی شاعر است. شاعر از درد و رنج ناشی از جدایی و فراق سخن می‌گوید و به یاد معشوق خود در حالتی از سرگشتگی و اندوه است. او به وقوع پیمانی که بین او و معشوقش وجود دارد اشاره می‌کند و می‌گوید که این پیمان دچار ضعف و سستی شده است. شاعر همچنین به تلاش‌های خود در جستجوی معشوق اشاره کرده و می‌گوید که او هیچ راهی برای رسیدن به معشوق ندارد مگر آنکه از خود بی‌خبر شود. در نهایت، او به حقیقتی تلخ اشاره دارد که برخی از عشق‌ها و احساسات به فراموشی می‌روند و از یاد می‌روند.