شمارهٔ ۱۳۷ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دیگرم پروای خویش اندیشهٔ بیگانه نیست
بزم جانم را ضیا جز از رخ جانانه نیست
چون درآمد یارم اندر خلوت دل زانسرای
خویش هم رفتم که دیدم جای هر بیگانه نیست
زاهدان از صحبت ما نیستند آگه بلی
صحبت عشقست آخر قصه و افسانه نیست
عشق از معشوق خیزد بر دل عاشق زند
آری از شمع است آتش از پر پروانه نیست
چون من بی پا و سر چرخ از چه سرگردان بود
از غم زنجیر زلف یار اگر دیوانه نیست
نیست غم گر ما شدیم از دور ساغر بی نصیب
پیش چشم مست ساقی حاجت پیمانه نیست
کعبه از مولود پاک مرتضی شد محترم
ورنه فرقی در میان کعبه و بتخانه نیست
بارها گشتم نهانی در دل زار صغیر
غیرگنج مهر حیدر اندر این ویرانه نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر بیان میکند که دیگر به خود و دغدغههایش اهمیت نمیدهد و همه توجهش معطوف به محبوبش است. او در دل خود، جایی برای بیگانگان نمیبیند و این عشق را فراتر از داستانها و افسانهها میdاند. عشق به قلب عاشق از معشوق میرسد و او مانند شمعی است که با پروانه در پی هم میسوزد. شاعر از غم دوری از معشوق شکایت دارد و میگوید که اگر دیوانه است، از زخم زلف یار است. همچنین، او اهمیت کعبه را به وجود مولود پاکی چون امام علی نسبت میدهد و در نهایت، جستجوی خود را در دل سوزان و ویرانش بیان میکند و میگوید که جز عشق و محبت حیدر، گنج دیگری در این دل ندارد.