شمارهٔ ۱۴۵ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
آنکه بهر جا عیان طلعت نیکوی اوست
ای عجب از چشم خلق از چه نهان روی اوست
باز کنند آرزو تا سخنش بشنوند
آنکه سرای وجود پر ز هیاهوی اوست
غیر ز دیدار او باز ندارد مرا
چشم سرم سوی غیر چشم دلم سوی اوست
چارهٔ دیوانگی سلسله است و مرا
مایهٔ دیوانگی سلسلهٔ موی اوست
بزم مرا مشک و عود گر نبود گو مباش
مشگ من و عود من جعد سمن بوی اوست
قصه دراز است باز هر شب اگرچه به بزم
از سر شب تا به صبح صحبت گیسوی اوست
قصه مخوان زاهدا دوزخ و جنت تراست
دوزخ من خوی یار جنت من روی اوست
سروری عالمی، پادشه عشق راست
زانکه سر سروران خاک سر کوی اوست
از چه فکنده است شور در همه خلق جهان
گرنه قیامت صغیر قامت دلجوی اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره ی زیبایی و جذابیت معشوق و عشق عمیق شاعر به اوست. شاعر به زیبایی و چهره نیکوی معشوق اشاره میکند و از اینکه این زیبایی در دید دیگران پنهان است، تعجب میکند. او به شدت مجذوب معشوق شده و تنها به دیدار او فکر میکند. عشقش به معشوق آن قدر عمیق است که حتی در بزمها نیز تنها صحبت از او را میپسندد و حتی تجلی بهشت و دوزخ را در چهره او میبیند. به طور کلی، شاعر عشق خود به معشوق را اصلیترین محور زندگیاش میداند و زیباییاش را منبع دیوانگی و شوری در دلها میداند.