نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۷ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تنها ستمت بهر من ای ماه جبین است

یا با همه بی‌مهری و آئین تو این است

کوتاه نمود از همه جا دست خیالم

بالای بلندت که بلای دل و دین است

در ظلمت زلف تو دل خضر شود گم

از بسکه شکن در شکن و چین سرچین است

این زلف سیاه است بر آن روی چو خورشید

یا روز به شب کفر باسلام قرین است

تا آنکه مگر ره به دهان تو برد دل

عمریستکه چون خال لبت گوشه نشین است

از کوی خود ای دوست مرانم سوی جنت

بی روی توام کی سر فردوس برین است

یکذره مرا کار به خورشید فلک نیست

خورشید من اینست که بر روی زمین است

یکدم نرود عمر که بی غصه نشینم

تا رفته غم از دل غم دیگر به کمین است

خوش دار صغیر آنچه که پیش آیدت آخر

تا چند توان گفت چنانست و چنین است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و زیبایی محبوبش می‌پردازد. او می‌گوید که تنها رنج و عذابی که دارد ناشی از عشق به معشوق است. دلش به خاطر زیبایی‌های محبوبش گم شده و او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. زلف‌های محبوبش را به تاریکی و زیبایی‌های بی‌پایان تشبیه می‌کند و می‌گوید که هر لحظه بی‌وجود او برایش دردناک است. شاعر همچنین تأکید می‌کند که بدون دیدار محبوب، جنت و خوشبختی برایش بی‌معناست. او به دقت به احساسات و غم‌هایش اشاره می‌کند و در پایان می‌گوید که نباید به بدی‌ها فکر کند و باید آنچه که پیش می‌آید را بپذیرد.