شمارهٔ ۲۵۰ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ندهی کام مرا از لب خندان تا چند
تشنه مانم بلب چشمه حیوان تا چند
ای که هر بی سرو سامان ز تو سامانی یافت
نکنی یاد من بی سر و سامان تا چند
بارها عهد به بستی و شکستی همه را
آخر ای سخت دل این سستی پیمان تا چند
شربتی هم بچشان ز آب وصالم ایدوست
میگدازی دلم از آتش هجران تا چند
ای غمت روز مرا کرده چو شب همچون صبح
در فراق تو زنم چاک گریبان تا چند
بامیدی که فتد دامن وصلت بکفم
ریزم از دیده تر اشک بدامان تا چند
دگران راست ز وصل رخ تو خاطر جمع
من به یاد سر زلف تو پریشان تا چند؟
تنگ شد حوصله من به قفس ای صیاد
دور مانم ز تماشای گلستان تا چند
کافر آزردن کافر نپسندد بر خویش
ای مسلمان کنی آزار مسلمان تا چند
ایامیر عرب ای پادشه ارض و سما
تو به ارض غری و من بصفاهان تا چند
دارد امید که آید بجوار تو صغیر
بنده را ره نبود بر در سلطان تا چند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد جدایی و longing خود میگوید. از معشوق خود میخواهد که دیگر او را آزرده نکند و به او محبت کند. او به اشکهایی که به خاطر دوری از معشوق میریزد اشاره میکند و از درد و رنجی که در فراق او تحمل میکند سخن میگوید. شاعر همچنین به سرنوشت بیسامانی اشاره میکند که در اثر جدایی او ایجاد شده و از معشوق میخواهد که به وعدههای خود وفا کند. در نهایت، او نسبت به دوری از معشوق و ناامیدی از ملاقات با او ابراز نگران است و خواستار تسکینی برای دل شکستهاش است.