شمارهٔ ۲۷۰ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یار عاشقکش ما دوش به صد عشوه و ناز
گفت با زمرهٔ عشاق که آرید نیاز
باری ای عاشق بیچاره مرو جز به نشیب
که به دامان وصالش نرسد دست فراز
عشق پروانه بنازم که به دلخواهی شمع
ترک جان کرده و از شوق به سوز است و گداز
صورت از دست بنه سیرت محمود بیار
تا شوی مقبل محمود حقیقی چو ایاز
کاهلی گر نخوری باده که بهر همه کس
پیر میخانه کریم است و در میکده باز
آن زمانی که رسد سِرّ حقیقت به ظهور
ای بس افسوس که بیهوده خورند اهل مجاز
رند باش و هنر آموز ز رندان قدیم
تا بری گوی هنر از فلک شعبدهباز
ای صغیرا ز برت این رخت ریا بیرون کن
آستین تو بود کوته و دست تو دراز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف عشق و معشوق میپردازد و میگوید که عاشق نباید به امید وصال به جایی برود که به آن نرسد. او به عشق پروانه و شمع اشاره میکند که پروانه به خاطر عشقش جان خود را فدای شمع میکند. شاعر از هنری که باید از رندان آموخت سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که اهل مجاز در حقیقت بیهوده میخورند. او همچنین به «صغیر» اشاره میکند و از او میخواهد که ریا را کنار بگذارد و به واقعیت روی آورد. در نهایت، تأکید بر اهمیت هنر و حقیقت در عشق و زندگی میکند.