شمارهٔ ۲۷۵ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
من و ترا بسخن کرده او بهانهٔ خویش
که خوبگوید و خود بشنود فسانهٔ خویش
ببین ببزم که نائی چگونه از لب خود
دمد به نای و دهد گوش بر ترانهٔ خویش
من و خرابی دل بعد ازین که آن دلبر
خراب کرد دلم را و ساخت خانهٔ خویش
بدامن ار فکنم طفل اشگ این نه عجب
دهم بدامن خود جای نازدانهٔ خویش
گرفته مرغ دلم خو چنان بدان خم زلف
که یاد مینکند هیچ ز آشیانهٔ خویش
بهشت آن تو زاهد همین بس است مرا
که خواند پیر مغانم بر آستانهٔ خویش
بیاب از دل درویش گوهر مقصود
که ساخته است حق این گنج را خزانهٔ خویش
روا بود که دهد هر دو کون را از کف
صغیر در طلب دلبر یگانهٔ خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و درونی شاعر نسبت به عشق و دلشکستگی اشاره دارد. شاعر از گفتگو و دیالوگ با عشق خود صحبت میکند و از زیباییهای آن میگوید. او تشبیههایی را به کار میبرد تا عواطف خود را بیان کند، از جمله به تصویر کشیدن دلگرفتگیاش و اشتیاق به وصال. او همچنین از تأثیرات عمیق عشق بر روح و دلش یاد میکند و در نهایت به اهمیت و ارزش عشق واقعی و جایگاه آن در زندگی میپردازد. شعر حاوی اندیشههای عرفانی و جستجوی معنای عمیقتر زندگی است.