شمارهٔ ۲۸۵ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
برفت عمر و نگشتم ز هجر یار خلاص
نشد دلم ز غم و رنج بیشمار خلاص
کجایی ای اجل ای چاره ساز مهجوران
بیا که سازیم از درد انتظار خلاص
چرا نه پای اجل بوسم از سر رغبت
که مینمایدم از دست روزگار خلاص
براستی که رود هر که از جهان بیرون
شود ز بازی این چرخ کجمدار خلاص
چه سالهاست که دارم بدل غمی زانغم
ندانم آنکه شوم کی من فکار خلاص
خلاص یافتم از صد هزار غم بجهان
وزین غمم نشود جان بیقرار خلاص
صغیر از آن طلبم مرک تا مگر گردم
از این غمی که بدان گشتهام دچار خلاص
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و فراق یار خود صحبت میکند و از گذر عمر و دردهای بیپایانش شکایت دارد. او از اجل میطلبد که بیاید و او را از این درد و انتظار رها کند. شاعر به زندگی و ناملایمات آن اشاره میکند و میگوید که هر کس از این دنیا برود، از رنجهای آن خلاص میشود. او همچنین به سالها غم و اندوه خود اشاره میکند و در انتها به امیدی برای رهایی از این غمها و رسیدن به مرگ اشاره میکند. این شعر در واقع بیانکننده حس ناامیدی و انتظار برای فرار از درد و رنج است.