شمارهٔ ۲۸۴ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوستان با که دهم شرح پریشانی خویش
که چسان گشته سیه روزم از آنزلف پریش
روز از شب ننهم فرق و مسا را ز صباح
دشمن از دوست نمیدانم وبیگانه ز خویش
ناصحم گو ندهد پند که سودی نکند
دل دیوانه کجا وسخن خیراندیش
خواهی ار حال دلم پرس از آنطره که من
روزگاریست ندارم خبری از دل خویش
نه من آشفتهٔ آن طره طرارم و بس
جان نبرده است مسلمانی از اینکافر کیش
کی میسر شود آسایش حال سلطان
گر نباشد پی آسایش حال درویش
تو و اندوختن سیم و زر ای خواجه که ما
بگرفتیم ره فقر و فنا را در پیش
من که دارم گنه آید سوی من عفو اله
زانکه درمان سوی درد آید و مرهم سوی ریش
نیست غم گر نشود کم غم بسیار صغیر
بلکه شاد است که هر لحظه غمش گردد بیش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از پریشانی و بیخبری از وضعیت خود سخن میگوید و به ظلمت و غم درونیاش اشاره میکند. او نمیتواند تفاوتی بین شب و روز و دوستان و دشمنانش قائل شود و احساس تنهایی و سردرگمی میکند. ناصحان و نصیحتکنندگانش را بیفایده میداند و از وضعیت دلش نگران است. شاعر همچنین به احساسات متضاد بین آسایش و مشکلات در زندگی میپردازد و بر این نکته تأکید دارد که حتی در دل غم، شادی و امید را باید جستجو کرد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که حتی غمهای زیاد، او را شادتر میکند.