شمارهٔ ۳۱۹ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چگونه سر ز در پیر فقر بردارم
که گنج گوهر مقصود زیر سر دارم
گر آشیانه ندارم چه غم که چون عنقا
جهان و هر چه در آن هست زیر پر دارم
الا که مهلکهٔ آز را هنر دانی
بجان دوست که من ننگ از این هنر دارم
مبین به مفلسیم منعما که در ره عشق
ز اشگ و عارض خود گنج سیم و زر دارم
بلندی نظرم بین که درگه پرواز
فراز کنگرهٔ عرش در نظر دارم
مرا بحالت خود واگذار ای ناصح
از آنچه بی خبر استی تو من خبر دارم
چه سازم اینکه همی ناز یار گردد بیش
نیاز حضرت او هر چه بیشتر دارم
صغیر از دل جانان مرا شکایت نیست
شکایت ار بود از آه بی اثر دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تجربیات خود در رابطه با عشق و انسانیت میپردازد. او به فقر و نداشتن امکانات مادی اشاره میکند، اما از آن نگران نیست زیرا در درون خود گنجی ارزشمند دارد. شاعر بر این نکته تأکید میکند که عشق و هنر واقعی ارزش بیشتری از ثروتهای مادی دارند و او ننگ میزند به اینکه تنها به ظاهر بپردازد. او از تلاش و کوشش در راه عشق سخن میگوید و بر این باور است که عواطفش، حتی اگر به نظر بیثمر بیاید، ارزشمند است. در نهایت، از ناصح خود میخواهد که او را در حال خویش رها کند، زیرا او از حقیقتی که نمیداند آگاه است و در عشق نیاز بیشتری دارد.