شمارهٔ ۳۱۴ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
چون یاد از آن زلف سیه و آنخط زنگاری کنم
سرخ اینرخ چونزعفران از اشک گلناری کنم
بر آنسرم کز جان و دل هستی بپردازم باو
دور است راه عشق و من فکر سبکباری کنم
چشمان مست آن پری من دیدهام از چشم خود
گر بیخودم عیبم مکن نتوان که خودداری کنم
تاتاری از آن طرهام باشد بکف روزم سیه
گر آرزوی نافهٔ آهوی تا تاری کنم
خو کردهام با زلف او آنسان که مایل نیستم
آزاد خود را یک نفس از این گرفتاری کنم
هر دم که یار آید برم چون جام میخندان شوم
هر گه کشد پا از سرم مانند نی زاری کنم
دور از لب لعلش اگر روزی سرشگم کم شود
سازم دل صدپاره خون وزدیده گان جاری کنم
از چشم بیمار بتان دایم بود بیمار دل
یارب من این بیمار را تا کی پرستاری کنم
عزت پس از خواری بود کز خار گل سرمیزند
من آن نیم کاندر جهان اندیشه از خواری کنم
لطف شه مردان صغیر از بهر من کافی بود
گر حیدرم یاری کند من چرخ را یاری کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیباییهای یار خود، به ویژه زلف و چهرهی او، اشاره میکند و از عشق و دلسوزیاش برای او سخن میگوید. او به دوری راه عشق و سختیهایی که در این مسیر وجود دارد، اشاره کرده و از احساس خود در برابر معشوقش میگوید. شاعر از حال و هوای عاشقانهاش و دلتنگیهایی که برای یار دارد، از بیتابی و اشتیاقش مینویسد و میخواهد عشقش را بیان کند. همچنین، او به تحمل درد و رنج ناشی از عشق اشاره میکند و از خوار شدن و نیاز به یاری درخواست میکند. در نهایت، شاعر از خداوند یاری میطلبد تا در مسیر عشق ثابت قدم بماند.