نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۴ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ساقی آن می‌بقدح کن که چو ما نوش کنیم

هر چه جز دوست بود جمله فراموش کنیم

آتش افروخته غم یکقدح آب عنب آر

تا که این آتش افروخته خاموش کنیم

خرد و هوش بود مایهٔ غم خوردن ما

باده بخشای که دفع خرد و هوش کنیم

هوشیارا تو و دانشوری و عقل و صلاح

ما برآنیم که خود بیخود و مدهوش کنیم

کی شود فصل بهار آید وزان ترک پسر

ما به بستان طلب خون سیاوش کنیم

فلک ار سنگ بساغر زدمان باکی نیست

میتوانیم می‌از خون جگر نوش کنیم

مطربا ساز کن آهنگ دف و نغمهٔ نی

تا بکی موعظهٔ بی عملان گوش کنیم

پیرهن چیست که جا دارد اگر جامهٔ جان

ما قبا در غم آن سرو قباپوش کنیم

روی خورشید شود تیره ز دود دل ما

هر زمان یاد از آن زلف و بناگوش کنیم

دوش با روی چو صبح‌ام د و تا شام ابد

شاید ارما سخن از کیفیت دوش کنیم

هیچ مقصود نماند بدل ما هرگاه

دست با شاهد مقصود در آغوش کنیم

سرگردان بود سر دوش و بپایش چو صغیر

بفکندیم کزین بار سبک دوش کنیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درخواست می‌کند که ساقی می را در جام بریزد تا ما بتوانیم به شادی و فراموشی بپردازیم و از غم و ناراحتی رهایی یابیم. نماد آتش نشان‌دهنده غم‌های ماست که نیاز به آب می‌نوشید تا خاموش شود. خرد و هوش که معمولاً باعث غم ما می‌شود، باید با باده کنار گذاشته شود. شاعر به دنبال دیوانگی و بی‌خودی است و می‌خواهد از نگرانی‌ها و علم و دانش فاصله بگیرد. او از بهار و جوانی یاد می‌کند و به دنبال شادمانی و زندگی است. هرچند که مشکلات و ناکامی‌ها وجود دارد، اما نگران نیستند و به شادی و می‌نوشی ادامه می‌دهند. درخواست می‌شود که موسیقی و نغمه‌هایی شادابباشد تا از موعظه‌های بی‌عمل فاصله بگیریم و زندگی را با شادابی بیشتری تجربه کنیم. شعر در نهایت به سرگردانی و رهایی از بار مسؤولیت‌ها اشاره دارد و دعوت به زندگی ای پر از نشاط و شادی می‌کند.