شمارهٔ ۴۱۸ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه غم که رفت ز من در ره تو جان و تنی
فدای همچو توئی صدهزار همچو منی
رخت گلست و قدت سرو و طرهات سنبل
نیافریده از این خوبتر خدا چمنی
هر آنکه زلف سیه دید بر عذاز تو گفت
بروی تخت سلیمان نشسته اهرمنی
چه حاجتم به ختا و ختن که طرهٔ تو
پدید کرده ز هر سوختائی و ختنی
برون ز کوی تو حال دل مرا داند
غریب در بدر دور مانده از وطنی
بزیر تیغ تو عریان شوند مشتاقان
بجای آنکه بپوشند خویش را کفنی
به شهر عشق بهر کوچه بگذرم بینم
به ره فتاده سری یا به خون طپیده تنی
تهی ز عشق سری نیست زانکه مینگرم
بدست هرکسی از زلف دلبری رسنی
بعشقبازی از آن دل نهاده است صغیر
که به ز عشق ندیده است در زمانه فنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و شوق خود به معشوق سخن میگوید و به زیباییهای او اشاره میکند. او از فدای جان و تن خود به خاطر معشوق میگوید و زیبایی او را با گل، سرو و سنبل مقایسه میکند. شاعر احساس میکند هیچ چیز به زیبایی معشوق نمیرسد و هر آن که به زلف و زیبایی او چشم میدوزد، او را در جایگاهی والا میبیند. او همچنین به درد و غم فاصله از معشوق اشاره میکند و میگوید عشق باعث میشود کسانی که عاشق هستند، خود را عریان و در معرض خطر قرار دهند. در نهایت، شاعر به رفت و آمد در کوچههای عشق و سرگردانی خود اشاره کرده و میگوید که هیچکس بدون عشق نمیتواند زندگی کند. این اشعار عواطف عمیق و تجربیات عاشقانه را به تصویر میکشند.