شمارهٔ ۱۹ - حاسد و محسود صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / مثنویات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
بود دو تن را دو درخت کهن
حاسد و محسود بدند آن دو تن
خواست شبی حاسد شوریده بخت
قطع ز محسود نماید درخت
جست یکی اره کش تیشه زن
گفت درختی است فلانجا زمن
زود برو قطع کن از ریشهاش
ریشه بر آور ز دم تیشهاش
آن شجر پیر فکن ای جوان
باز بیا اُجرت زحمت ستان
داد نویدش بسی و ره نمود
سوی درختی که ز محسود بود
او بشب تیره روان شد براه
راه غلط کرد و برفت اشتباه
مقترن آمد به درخت حسود
قافیه را باخت که این آن نبود
الغرض افکند ز پا آن شجر
با کشش اره و ضرب تبر
باز بیامد بر حاسد چو باد
گفت کرم کن که درخت اوفتاد
داد بوی اجرت و دلشاد شد
ساعتی از قید غم آزاد شد
رفت شب و روز پدیدار گشت
خفته بدان فتنه و بیدار گشت
یک تنش آمد ز محبان ببر
داد از آن واقعه بر وی خبر
گفت درخت تو بریدند دوش
زین سخنش رفت ز سر عقل و هوش
بافت چه رخ داده از آن مات شد
مات همانا ز مکافات شد
کفت ملامت به خود و این سخن
ورد زبان ساخت بهر انجمن
ای که ستم بر دگران میکنی
تیشه تو بر ریشه خود میزنی
آری اگر راه به وحدت بریم
ما همه در اصل ز یک گوهریم
با هم اگر نیک و اگر بد کنیم
هرچه کنیم آن همه با خود کنیم
پند صغیر است در شاهوار
ساز بگوش دل خود گوشوار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر داستان دو درخت را روایت میکند که یکی حاسد و دیگری محسود است. درخت حاسد در شب تصمیم میگیرد درخت محسود را قطع کند. او به دنبال تیشه میرود و راهی را اشتباه میرود و به سمت درخت خودش میرود. در نهایت، او درخت خود را قطع میکند و وقتی به خانه برمیگردد، متوجه میشود که بازیکن خودش را آزار داده است. در نتیجه، او به خود ملامت میکند و متوجه میشود که ظلم به دیگران در نهایت به خود انسان آسیب میزند. شعر به ما یادآوری میکند که همه ما از یک اصل مشترک هستیم و هر عمل نیک یا بدی که انجام دهیم، عواقبش شامل حال خود ما نیز میشود.