نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۰ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم که مایه ی جمعیتم پریشانی ست

چو شعله زینت من در لباس عریانی ست

چو آینه همه عمرم به یک نگاه گذشت

چه حالت است، نمی دانم این چه حیرانی ست

ز ما نمانده به غیر از بنای عشق اثری

عمارتی که بماند ز سیل، ویرانی ست

به دل شکسته ی تقدیر، ازو چه نفع رسد

که مومیایی تدبیر عقل، انسانی ست

ز بخت حادثه انگیز خود مرا دایم

چو گردباد به خشکی سفینه طوفانی ست

گهر ز شرم گدا بس که آب شد، گویی

که تاج بر سر شاهان کلاه بارانی ست

سلیم منت خلعت ز آفتاب مکش

که جامه ای که به اندام ماست، عریانی ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که در آن شاعر از پریشانی و حیرت در زندگی صحبت می‌کند. او خود را به مثابه شعله‌ای در حالت عریانی توصیف می‌کند و به سرعت گذر عمرش اشاره می‌کند. شاعر می‌گوید که از عشق جز ویرانی و نابودی باقی نمانده و به وضعیت شکسته تقدیر و نفع نرسیدن از آن می‌اندیشد. او مانند گردبادی که در خشکی می‌چرخد، به حادثه‌ها و چالش‌های زندگی اشاره می‌کند. در نهایت، تمثیل‌هایی از شرم و عریانی را در قالب کمرنگ کردن ارزش‌های مادی و فریب‌های ظاهری مطرح می‌کند.