شمارهٔ ۱۸۱ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شوق دام زلف او دلگیر باغم کرده است
بی رخ او، صحبت گل بی دماغم کرده است
بلبل و پروانه می جوشد به هم در محفلم
عشق گویی روغن گل در چراغم کرده است
داغ دل از مستی ام افزود، گویی روزگار
لاله را افشرده و می در ایاغم کرده است
چون فتیله هیچ کس بر مدعای خود نسوخت
عیش این آتش به جان افتاده، داغم کرده است!
پیش ازین، مژگان چشم دوستان بودم سلیم
ضعف طالع این زمان موی دماغم کرده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به عشق و احساسات عمیق خود اشاره میکند. او از شوق و علاقه به محبوبش سخن میگوید که او را غمگین کرده است. بدون حضور محبوب، همه چیز برایش بیمعناست و عشق او را شبیه به روغن گل در چراغی میداند که میسوزد. دلش از شدت احساساتش میسوزد و به نوعی دردی عمیق را تجربه میکند. او به یاد میآورد که قبلاً در محافل دوستانه و با چشمهای باز میزیسته، اما حالا به خاطر بدبیاریهایش دچار ضعف و ناامیدی است.