شمارهٔ ۲۶۰ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چنان ز گریه ی من اشک همنشینم ریخت
که گریه شد عرق شرم و از جبینم ریخت
فلک موافق هر طبع دید صاف مرا
ازان چو ساغر خورشید بر زمینم ریخت
به من ز عشق تو گردید زندگانی تلخ
چه زهر بود که دوران در انگبینم ریخت
گذشتم از تو چنان آستین فشان آخر
که داغ عشق تو چون گل ز آستینم ریخت
چنان سلیم به ننگ است نامم آلوده
که همچو قطره ی خون، آب از نگینم ریخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق خود میپردازد. او از گریه و اشکهایش میگوید که به حدی زیاد شده که عرق شرم از جبینش ریخته است. شاعر به وضوح میبیند که جهان (فلک) با او همراستا است و با غم و عشقش همنشینی دارد. عشق به معشوق به او زندگی تلخی بخشیده و احساس میکند که این عشق مانند زهر در وجودش جاری شده است. در نهایت شاعر از وضعیت خود ابراز خستگی میکند و به این نکته اشاره میکند که نامش به خاطر عشقش به ننگ آلوده شده است، مانند قطرههای خون که از نگین میریزد.