نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۳ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم چو شمع همه عمر میهمان خود است

چو قرعه چشم همایم بر استخوان خود است

ز نسبت دگری نیست سربلندی ما

سر شهید تو چون لاله بر سنان خود است

قرینه نیست در آوارگی مرا که مدام

مسافرم من و عنقا در آشیان خود است

قبول نیست فلک، برگرفته ی او را

غبار چون ز زمین خاست، آسمان خود است

ز دیگری چه کنی شکوه بی سبب منصور!

طناب دار تو از پنبه ی دکان خود است

به عشق دم ز علایق مزن، چه نادانی

که با اجل همه سوگند او به جان خود است

چه غم ز فتنه ی محشر شهید عشق ترا

چو شیر مست که در خواب، پاسبان خود است

سلیم را که فلک بود در عنان، اکنون

دوان به راه تو چون برق در عنان خود است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار بیانگر احساس عمیق شاعر از شوق و تنهایی است. او دلتنگی و میهمانی دائمی قلبش را به شمعی تشبیه می‌کند که همیشه در کنارش روشن است. شاعر به سرنوشتش و غم تنهایی‌اش می‌پردازد و از تعلقات دنیایی دوری می‌جوید. او به عشق و جدایی از دیگران فکر می‌کند و نشان می‌دهد که هر چه در زندگی‌اش رخ دهد، باز هم حقیقت و عشق او به خود او وابسته است. همچنین، او به پیوندش با خدایی که در حقیقت او را به خود می‌خواند اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که در نهایت، تنها چیزی که برایش اهمیت دارد، عشق و ارتباط عمیق او با این حقیقت است.