شمارهٔ ۲۹۷ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای گل دگر ز دست کجا می گذارمت
نتوان فریب داد مرا، خوب دارمت
از تو ندیده ام به جهان بی وفاتری
باور مکن گر اهل وفا میشمارمت
در روزگار نیست مرا چون تو دشمنی
در حیرتم که این همه چون دوست دارمت؟
کاری نکرده ای که نصیبم مباد، اگر
از پیش دیده دور شوی یاد دارمت
ذوقی چنان به صحبت وقت وداع نیست
جان عزیز من، به خدا می سپارمت
چشم سرایت از تو مرا ای سرشک نیست
تخمی نه ای که از پی حاصل بکارمت
خوش آن زمان سلیم که پرسد چو نام من
گویم فلان غلام وفادار خوارمت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به معشوق خود میگوید که عشقش او را فریب نمیدهد و نمیتواند او را فراموش کند، زیرا هرگز در دنیا کسی را بیوفاتر از او ندیده است. شاعر احساس میکند که هیچ دشمنی مانند او وجود ندارد و از این محبت عمیق شگفتزده است. او با وجود اینکه کار خاصی نکرده، نمیتواند او را فراموش کند. در لحظه وداع، شاعر عشق و جان خود را به او میسپارد و معتقد است که در دنیا کسی نیست که بتواند او را از یاد ببرد. نهایتاً، در زمانی که نامش مطرح شود، او را به عنوان یک غلام وفادار معرفی میکند.