شمارهٔ ۳۰۲ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خضر از لب تشنگان روی آتشناک اوست
یوسف از خیل اسیران گریبان چاک اوست
گر سری دارم به زلف خوبرویان دور نیست
کز پریشان خاطری پندارم آن فتراک اوست
بخت آنم کو، که گوید چون رسد بر تربتم
داشتم بی خان و مانی، کشته شد، این خاک اوست
چشم سوزن گریه آلود است از چاک دلم
این سخن را شاهد من رشته ی نمناک اوست
در نگیرد صحبت ما با شقایق در خزان
اول مستی ما و آخر تریاک اوست
نیست آزادی کسی را در جهان غیر از سلیم
هرچه دارد روزگار از بهر جان پاک اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر با استفاده از تصاویری زیبا و نمادین، احساسات عمیق خود را درباره عشق، فقدان و جستجوی آزادی بیان میکند. او به تشنگی و محنتهای عاشقانه اشاره میکند و از زیباییهای صورت یوسف یاد میکند. شاعر با تأکید بر پریشانی دل و اشکهایش، به دلمشغولیهای درونی خود میپردازد و از ناپایداری زندگی و سرنوشت سخن میگوید. همچنین بر این نکته تأکید دارد که آزادی واقعی تنها برای انسانهای سلیم و پاکنهاد به دست میآید و آنچه در زندگی مهم است، ارتباط با روح و جان پاک است.