نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۲ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا ز بزم خود آن پر عتاب می‌راند

چو سایه کز بر خود آفتاب می‌راند

چنان به راه تو صید فریب گشته دلم

که هر نسیم چو موجم به آب می‌راند

چه دشمنی‌ست ندانم که باز گردش چرخ

مرا ز کوی تو چون آفتاب می‌راند

مریض عشقم و دایم اجل به بالینم

نشسته و مگس از من به خواب می‌راند

سلیم توبه‌شکن شد دگر هوای بهار

نسیم کشتی ما در شراب می‌راند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از احساس طرد شدگی و دوری از معشوق سخن می‌گوید. او به شدت تحت تاثیر عشق قرار دارد و احساس می‌کند که مانند سایه‌ای از بزم دوست راند شده است. دلش به دام فریب افتاده و هر باد به یاد معشوق او را به حرکت در می‌آورد. شاعر از دشمنی‌ای ناشناخته صحبت می‌کند که او را از کوی معشوق دور می‌کند. او همچنین به بیماری عشق و نزدیک بودن مرگ اشاره می‌کند، ضمن اینکه بر این نکته تأکید می‌کند که در حالتی ناامید و رنجور، مگسی از خواب او را می‌راند. در نهایت، شاعر به توبه‌شکنی و بروز حس تازه‌ای در بهار اشاره می‌کند که به نوعی نشان‌دهنده تغییر اوضاع است.