شمارهٔ ۴۲۸ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خورشید از نمود رخت بی نمود شد
آتش زبس که سوخت ز شوق تو، دود شد
از بس که منع دیدن یاران کند مرا
چشم من از تپانچه ی مژگان کبود شد
در طالعم نبود، ازان وصل رو نداد
دوری که قسمت من آواره بود، شد
تأثیر چشم زخم به افسون نمی رود
دود سپند، سرمه ی چشم حسود شد
بر کشتی شکسته ام از بس تپانچه زد
انگشت موج در کف دریا کبود شد
کاری نکرد کوشش و تدبیر ما سلیم
اوقات عمر صرف به گفت و شنود شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاکی از درد و دلتنگی شاعر است. او از دوری و ممنوعیت دیدار یارانش شکایت میکند و بیان میکند که عشقش به حدی شعلهور شده که به آتش تبدیل شده است. چشمش به خاطر غم دوری کبود شده و زندگیاش از گفت و شنودهای بینتیجه پر شده است. او به نتیجهگیری میرسد که تلاشهایش بیفایده بوده و تقدیرش آوارهگی بوده است. در نهایت، او با شعری نمادین به دردهایش اشاره میکند و حس میکند که از اثرات منفی عشق و حسادت رنج میبرد.