نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶۶ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

وقت آن شد که جنون رخت به صحرا ببرد

دست خود سبزه سوی گردن مینا ببرد

بلبلان جمله هم آواز شوند از مستی

سرو دستی ز پی رقص به بالا ببرد

باخبر باش روی چون به چمن ای زاهد

گربه ی بید مبادا که دلت را ببرد!

دل ما از غم ایام به تنگ است، مگر

صندل سرخ می این دردسر ما ببرد

عشقبازان همه ناموس کش یعقوبیم

نگذاریم کزو صرفه زلیخا ببرد

تا قیامت گل خورشید دمد از خاکش

هرکه از راه تو خاری به کف پا ببرد

دل ما نیست همین بی رخش آشفته سلیم

این خزانی ست که رنگ از گل دیبا ببرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به حالتی از عشق و مستی اشاره می‌کند که همه چیز را تحت تأثیر قرار می‌دهد. جنون و شیدایی به طبیعت و فضای آزاد منتقل می‌شود و بلبلان در شادی و مستی آواز می‌خوانند. زاهد را به احتیاط دعوت می‌کند تا دلش از چیزهای بی‌ارزش شکسته نشود. شاعر اذعان می‌کند که دلش از غم و مشکلات به تنگ آمده و فقط نوشیدن می‌تواند این درد را تسکین دهد. عشق به عنوان نیرویی قوی و حیرت‌آور معرفی می‌شود و در نهایت، اشاره می‌کند که این عشق می‌تواند روح و جان انسان را تحت تأثیر قرار دهد، طوری که رنگ و نشاط زندگی را بازگرداند.