شمارهٔ ۵۳۸ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بس که بر من چشم او افسون سودا می دمد
جای ناخن، حلقه ی زنجیرم از پا می دمد
هرکه را داغی به دل دیدم، ز حسرت سوختم
هوش از من می برد این گل ز هرجا می دمد
هیچ کس از کار من در راه عشق آگاه نیست
گل اگر بر دست گیرم، خارم از پا می دمد
بس که خار حسرتم بی روی او در دل شکست
همچو گلبن، جای مو، خارم ز اعضا می دمد
جنس سودایی که ما داریم از معموره نیست
این گل خودروی از دامان صحرا می دمد
عشق نگذارد که تأثیری شود ظاهر سلیم
این همه افسون که بر یوسف زلیخا می دمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تأثیر عمیق عشق و زیبایی معشوقهاش سخن میگوید. او بیان میکند که وجود معشوق چنان افسونگر است که برای او زنجیر عشق را به وجود میآورد. شاعر از سوز دل و حسرت خود به خاطر دوری از معشوق میگوید و این که هیچکس از عمق دردهای او آگاه نیست. او همچنین تأکید میکند که عشق واقعی، انسان را از حالت سلیم خارج میکند و حتی به افسونهای عشقهای افسانهای مانند یوسف و زلیخا اشاره میکند. در نهایت، شعر به تصویر کشیدن حالات عاشقانه و دشواریهایی که عشق با خود بههمراه میآورد، میپردازد.