شمارهٔ ۶۴۴ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دو روز عمر که خواه و نخواه می گذرد
چنان که می بری آن را به راه، می گذرد
هزار تفرقه از گریه در دل است مرا
چو آن دهی که از آنجا سپاه می گذرد
دوند سوی خیابان به دیدنش گل ها
چو کوچه ای که ازان پادشاه می گذرد
نگاه کوته اگر اوفتاده، مژگان بین
که همچو غنچه ز طرف کلاه می گذرد
ز باد صبح، محیط کرم به موج آمد
پیاله گیر که وقت گناه می گذرد
سلیم می گذرد هرچه هست در عالم
ولی ببین به چه روز سیاه می گذرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع گذر زمان و تأمل در زندگی میپردازد. شاعر اشاره دارد که عمر انسان به سرعت میگذرد، خواه بخواهیم یا نه. او احساسات درونی خود را بیان میکند که از گریه و جدایی ناشی میشود و به زیباییهایی که در زندگی وجود دارد، مانند گلها و چشمهای معشوق، اشاره میکند. شاعر به تأثیر باد صبح و لحظههای گناه نیز پرداخته و در نهایت به سیاهی روزگار اشاره میکند که بر همه چیز سایه افکنده است. در کل، شعر به تضاد بین زیبایی و غم در زندگی و گذر سریع زمان میپردازد.