نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۷۰ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

خاطر من نشکفد از وصل یار خویشتن

این چمن رنگی ندارد از بهار خویشتن

عشق از بس غافلم کرده ست از خود، می کنم

همچو طفلان خاکبازی با غبار خویشتن

آخر کار محبت، جان به حسرت دادن است

می تراشد کوهکن سنگ مزار خویشتن

در تمام عمر می سوزم برای دیگران

آتشم، آتش نمی آید به کار خویشتن

سهل باشد گر سوار توسن گردون شوی

جهد کن تا چون صبا گردی سوار خویشتن

هرکسی سر در کنار یار دارد، من سلیم

می نهم چون غنچه شب سر در کنار خویشتن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساس تنهایی و دوری از عشق می‌پردازد. او بیان می‌کند که اگرچه به دنبال وصال یار خود است، اما به شدت غافل از خود و هویت خویش شده است. عشق برای او همچون بازی کودکانه‌ای با غبار وجودش شده و در نهایت، محبت او به دیگران، جانش را به حسرت تبدیل می‌کند. شاعر از سوزش و فداکاری در زندگی برای دیگران صحبت می‌کند و در عین حال به تلاش برای شناخت و رهایی از بندهای خود اشاره دارد. در پایان، او خود را در مقایسه با دیگران توصیف می‌کند که به جای غنچه شدن در کنار یار، باید به خود بپردازد و در کنار هویت خویش قرار گیرد.