غزل شمارهٔ ۱۲۴ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
گر از تن جان شود معزول، عشقت جای آن دارد
که در ملک دلم عشقت، همان حکم روان دارد
مرا هم نیمه جانی بود و در جان، محنت عشقت
به محنت داد جان لیکن، محبتها چنان دارد
دل از من بستد ابرویت، که چون چشم خودش دارد
ازین معنیش پیوسته، سیاه و ناتوان دارد
مرا گویند در کویش، مرو کانجاست، هم جانان
کسی در منزل جانان چرا تشویش جان دارد
صبا تا پرده نگشاید، زروی غنچه، ننشیند
اگر گل میدرد جامه و گر بلبل فغان دارد
ازین پس کردهام نیت، که خاک درگهت باشم
همه همت برین دارم، گرم دولت، برآن دارد
قلم را سرزنش کردم، که ظاهر کرد راز دل
چه جای سرزنش بود این، نی آتش چون نهان دارد
اگر چون شمع قصد سر کنی، بیجرم سلمان را
نزاعی نیستش بر سر، سر و جان، در میان دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و اثرات عمیق آن بر زندگی و جان انسان است. شاعر بیان میکند که عشقش در دلش جایگاهی ویژه دارد و حتی اگر از تن جدا شویم، عشق همچنان زندگیبخش خواهد بود. او از محنتهای ناشی از عشق سخن میگوید و اینکه دلش تحت تأثیر زیبایی معشوقش دچار تزلزل شده است. همچنین او به تشویش و نگرانیاش در مورد جدایی از معشوق اشاره میکند و این که بدون وجود او، احساس بیحوصلگی و دردمندی دارد. شاعر تصمیم میگیرد به خاک درگاه معشوقش سجده کند و همه همت خود را بر این هدف بگذارد. در نهایت، او با اشارهای به قلم، به راز دلش پرداخته و بیان میکند که عشق ورزیدن به معشوق، حتی اگر به بهای جانش تمام شود، برای او مشکل نیست.