غزل شمارهٔ ۱۵۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بر منت ناز و ستم، گرچه به غایت باشد
حاش لله که مرا از تو شکایت باشد!
جور معشوق همه وقت نباشد ز عتاب
وقت باشد که خود از عین عنایت باشد
من نه آنم که شکایت کنم از دست کسی
خاصه از دست تو، حاشا چه شکایت باشد؟
پادشاهی چه عجب گر ز تو درویشان را
نظر مرحمت و چشم رعایت باشد!
چارهای کن که مرا صبر به غایت برسید
صبر پیداست که خود تا به چه غایت باشد
روز مهر تو نهایت نپذیرد که مرا
مطلع هر غزلی صبح بدایت باشد
خاک پای تو بجان میخرم، ار دست دهد
اثر دولت و آثار کفایت باشد
در بیابان تمنا همه سر گردانند
تا که را سوی تو توفیق و هدایت باشد؟
نیست این بادیه را حد و درین ره سلمان
این چنین بادیه بیحد و نهایت باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساس عمیق نسبت به معشوق است. شاعر با بیان اینکه حتی اگر معشوق ناز و ظلم کند، او را شکایت نخواهد کرد و معتقد است که همیشه نمیتوان تنها از جانب معشوق بدی دید. او به این نکته اشاره میکند که محبت و لطف معشوق نیز وجود دارد و در برخی مواقع به چشم میآید. شاعر همچنین تأکید میکند که صبر او به نهایت رسیده و انتظار دارد روزی برسد که محبت معشوق او را در بر گیرد. در نهایت، شاعر بیان میکند که در مسیر عشق، بیابانی وجود دارد که در آن همه سرگردانند و اشاره به این دارد که عشق و تمنا بیپایان و بیحد و مرز است.