نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۲ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

ما را که شور لعلش، در سر مدام باشد

سودای باده پختن، سودای خام باشد

از جام باده حاصل، یک ساعت است مستی

وز شکر لب او، سکری مدام باشد

با قد تو صنوبر، در چشم ما نیاید

او کیست تا قدت را، قایم مقام باشد؟

جان خواست لعلت از من، گر می‌برد حلالش

جان تا لب تو خواهد، بر من حرام باشد

ساقی به ناتمامان، می ده تمام و از ما

بگذر که پختگان را، بویی تمام باشد

با این همه غم دل، گر می‌کنی قبولم

اقبال هندوی من، شادی غلام باشد

ای صد هزار طالب، جویای درد عشقت!

مخصوص این سعادت، تا خود کدام باشد؟

در سلک بندگانت گر نیست نام ما را

در نامه گدایان، باشد که نام باشد

صبح ازل نشستم، بر آستان عشقت

زین در قیام سلمان، شام قیام باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و حسرت است. شاعر از شور و شوقی که در دلش به خاطر معشوق دارد سخن می‌گوید و احساس می‌کند که این عشق او را مست و سرمست کرده است. او به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز نمی‌تواند جایگزین زیبایی و قد او شود. همچنین، شاعر به دردی که از عشق می‌کشد و لزوم تحمل آن اشاره می‌کند و خود را از سوی معشوق گدا و دردمند معرفی می‌کند. در نهایت، او به عشق و بندگی خود افتخار می‌کند و به دوگانگی احساساتش در مواجهه با عشق تأکید می‌کند.