غزل شمارهٔ ۱۵۳ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
اسیر بند گیسویت، کجا در بند جان باشد
زهی دیوانه عاقل، که در بندی چنان باشد
به دست باد گفتم جان فرستم باز میگویم:
که باد افتان و خیزان است و بار جان گران باشد
کسی بر درگه جانان ره آمد شدن دارد
که در گوش افکند حلقه، چو در بر آستان باشد
کسی کو بر سر کویت تواند باختن جان را
حرامش باد جان در تن، گرش پروای جان باشد
تو حوری چهره فردای قیامت گر بدین قامت
میان روضه برخیزی، قیامت آن زمان باشد
تو دستار افکنی صوفی و ما سر بر سر کویش
سر و دستار را باید که فرقی در میان باشد
ز چشمش گوشهگیر ای دل که باشد عین هوشیاری
گرفتن گوشه از مستی که تیرش در کمان باشد
بهای یک سر مویش، دو عالم میدهد سلمان!
هنوزش گر بدست، افتد متاعی رایگان باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار درباره عشق و زیبایی صحبت میکند. شاعر به اسارت در محبوب و زیبایی او اشاره میکند و میگوید که عشق او به حدی است که حتی در بند بودن را هم خوشایند مییابد. او با اشاره به سختیهای جدایی و عشق، به زیبایی و مقام محبوبش اشاره کرده و آن را در آینده قیامت مقایسه میکند. شاعر معتقد است که برای رسیدن به محبوب، باید از خودگذشتگی کرد و حتی جان را فدای عشق کرد. به طور کلی، این شعر به اهمیت عشق و زیبایی در زندگی انسانها و تلاش برای دستیابی به آنها پرداخته است.