غزل شمارهٔ ۱۵۹ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مجموع درونی که پریشان تو باشد
آزاد اسیری که به زندان تو باشد
دانی سر و سامان ز که باید طلبیدن؟
زان شیفته کو بی سر و سامان تو باشد
من همدم بادم گه و بیگاه که با باد
باشد که نسیمی ز گلستان تو باشد
ای کان ملاحت، همگی زان توام من
تو زان کسی باش که اوزان تو باشد
آن روز که چون نرگسم از خاک برآرند
چشمم نگران گل خندان تو باشد
خواهم سر خود گوی صفت باخت ولیکن
شرط است درین سرکه به چوگان تو باشد
هر کس که کمان خانه ابروی تو را دید
شاید به همه کیش که قربان تو باشد
دامن مکش از دست من امروز و بیندیش
زان روز که دست من و دامان تو باشد
خلقی همه حیران جمال تو و سلمان
حیران جمالی که نه حیران تو باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و اشتیاق به محبوب است. شاعر احساسات درونی خود را نسبت به محبوب منتقل میکند، او را به عنوان منبع زیبایی و آرامش معرفی میکند و تأکید میکند که دل و جانش در پی وصال اوست. شاعر از تنهایی و بیسامانی خود میگوید و به زیباییهای محبوب اشاره میکند که توانسته دیگران را دچار حیرت کند. در نهایت، او از وابستگی عمیق خود به محبوب سخن گفته و آرزو میکند که همیشه در کنار او باشد.