غزل شمارهٔ ۲۴۳ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یا رب این ماییم از آن جان جهان افتاده دور
سایهوار از آفتابی ناگهان افتاده دور
ما چو اشکیم از فراقش مانده در خون جگر
برکناری وز میان مردمان افتاده دور
رحمتی ای همرهان، آخر که جای رحمت است
بر غریبی ناتوان، از کاروان افتاده دور
چون کنم یاران، که من بیمار و مرکب ناتوان؟
جان به لب نزدیک و راهی در میان افتاده دور
بینوا چون بلبلم، بیبرگ چون شاخ درخت
کز جمال گل بود، در مهرگان افتاده دور
بیخم ابروی او پیوسته نالان میروم
راست چون تیری که باشد از کمان افتاده دور
من چو پیکان زیر پی، پیمودهام روی زمین
بوده جویای نشانش، وز نشان افتاده دور
ما نمیبینیم عالم جز به نور طلعتت
گرچه از ماهی چو ماه از آسمان افتاده دور
آنچنان کانداخت چشم بد مرا دور از رخت
باد چشم بد ز رویت آنچنان افتاده دور
دی خیالت گفت: سلمان حال تنهاییت چیست؟
چون بود حال تن تنها، ز جان افتاده دور
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس غم و فراق شاعر است. او از دوری محبوب و زیبایی که در زندگیاش داشت، به شدت رنج میبرد و خود را در حالتی از تنهایی و بیکسی مییابد. شاعر خود را به اشک تشبیه میکند که از جدایی محبوبش در خون جگرش مانده و احساس میکند در جمع دیگران نیز غریب و بیکس است. او به یارانش میگوید که بیمار و ناتوان است و نمیتواند در این مسیر پر از دشواری ادامه دهد. همه اینها نشاندهنده عمق احساسات شاعر است که با خیال محبوبش به یاد میآورد و تحت تأثیر عواطفش به سر میبرد. شعر در نهایت بازتابی از تنهایی و ناامیدی او در جستجوی نور و حضوری است که دیگر در زندگیاش نیست.