غزل شمارهٔ ۳۲۹ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو
میکند قصد جهانی و ندارد باک او
قصد جان میکند و جان همه عالم اوست
میخورم زهر فراق و ندهد تریاک او
چو رسید آن گل خوشبو ز دیار باکو
هیچ خوف و خطرش نیست زهی بیباک او
خسته بر خاک ره افتاده و چشمم بر راه
دید و بگذشت و مرا بر نگرفت از خاک او
گر هلال خم ابروی تو بیند مه نو
رخ به شامی ننماید دگر از افلاک او
غنچه گر بشنود او وصف گل از بلبل باز
دامن از شوق کند تا به گریبان چاک او
من چو صیدی به کمند سر زلفش شدهام
تا دگر کشته در آویزدم از فتراک او
اگرش دامن ازین غصه بگیرم کو دست
وگر از جور فراقش بگریزم پاک او
در فشانیست که کردست درین ره سلمان
مرد باید که سخن گوید از ادراک او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ورود یک معشوق زیبا به نام خسرو از باکو صحبت میکند که قصد دارد جهان را تحت تاثیر قرار دهد. او به شدت به این دیدار مشتاق است و از زهر فراق معشوق رنج میبرد. وقتی که معشوق به دیار او میرسد، هیچ ترسی از خطرها ندارد. شاعر در حال انتظار است و به معشوق مینگرد، اما او به او توجهی نمیکند. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که اگر او بخواهد، زیباییاش تمامی زیباییهای دیگر را تحت الشعاع قرار میدهد. همچنین، شاعر خود را به مانند صیدی میداند که به زلف معشوق گرفتار شده و آرزوی رهایی و وصال دارد. در نهایت، او به اهمیت بیان احساسات عشق و درک معشوق اشاره میکند.