نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۴۴ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از چنگ فراقم نفسی نیست رهایی

هر روز کشم بار عزیزی، به جدایی

خون کرد دلم را غم یک روز فراقش

خوش باش هنوز ای دل سرگشته کجایی؟

هنگام وداعت سخن این بود که من زود

باز آیم و ترسم به سخن باز نیایی

رفتم که ز سر پای کنم در پیت آیم

آن نیز میسر نشد از بی سر و پایی

ای مژده رسان کی ز ره آیی به سلامت؟

ورین منتظران را دهی از بند رهایی؟

مگذار هوای دل و آب مژه‌ام را

ضایع که تو پرورده این آب و هوایی

گفتند که او با تو نیاید نشنیدم

با آنکه دلم نیز همی داد گواهی

ای مردم چشم ار چه نمی‌بینمت اما

پیوسته تو در دیده غمدیده مایی

باری تو جدا نیستی ای دل ز دو زلفش

فرخ تو که در سایه اقبال همایی

شد حلقه زنان آه دلم بر در گردون

آه از تو برین دل در رحمت نگشایی

از ضعف خیالت به سرم راه نیارد

گر ناله سلمان نکند راهنمایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی درد فراق و جدایی است. شاعر از احساس غم و اندوه ناشی از دوری عزیزش صحبت می‌کند و به دل خود تسلیت می‌دهد که هنوز حالم خوب نیست. او در آرزوی بازگشت معشوقش است و می‌گوید که اگرچه به او وعده داده بود که زود برمی‌گردد، اما اکنون نگران است که نباشد. از دیگران می‌خواهد که او را به سلامت به خانه برگردانند و به دل خود یادآوری می‌کند که عشق و محبتش را در درون خود حفظ کند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که حتی اگر معشوق را نبیند، او همچنان در دلش حضور دارد و فراق او به شدت او را آزار می‌دهد. در نهایت، از درد و رنجی که بر دلش حاکم است، سخن می‌گوید.