غزل شمارهٔ ۳۵۲ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خورشید رخا سایه ز ما باز گرفتی
وز من نظر مهر و وفا باز گرفتی
آخر چه شدهای برگ گل تازه که دیدار
از بلبل بی برگ و نوا باز گرفتی
وجهی که بدان وجه توان زیست نداریم
جز روی تو آن نیز ز ما باز گرفتی
چون خاک رهم ساختی از خواری و آنگه
پای از سر این بی سر و پا باز گرفتی
گیرم نگرفتی دل بیمار مرا دست
پا از سر بیمار چرا باز گرفتی؟
در حال گدایان نظری هست تو را عام
خاص از من درویش گدا باز گرفتی
شهباز دلم باز به قید تو اسیرست
این صید ندانم ز کجا باز گرفتی
دود دل سلمان ز نفس راه هوا بست
ای سوخته دل راه هوا باز گرفتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس غم و دوری از معشوق اشاره دارد. شاعر از محبوب خود گلایه میکند که چگونه عشق و مهر او را از او گرفته و باعث شده تا در دل و جان او بیخبر و بیحالت بماند. او از محبوب میخواهد که به خاطرات و لحظات گذشته فکر کند و به او بازگردد، زیرا بدون حضور او، زندگی برایش دشوار و بیمعنا شده است. شاعر همچنین به وضع خود به عنوان گدایی در عشق اشاره میکند و اینکه حتی به یک نظر از جانب معشوق نیاز دارد. در نهایت، او از درد و آتش عشق مینالد و به بیپناهی خود اعتراف میکند.