نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۹ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ترک من می‌آیی و دل‌ها به یغما می‌بری

روی پنهان می‌کنی، دل آشکارا می‌بری

دی دل من برده‌ای، امروز دین، اکنون مرا

نیم جانی مانده است، آن نیز فردا می‌بری

آن‌چه گفتی، بود بالایش مرا ای دل منت

منکرم زیرا که خود را بس به بالا می‌بری

کفر زلفت را به دین من می‌خرم زیرا به دین

سر فرو می‌آورد، لیکن تو در پا می‌بری

من نمی‌دانم کزین دل بردنت مقصود چیست؟

بارها گفتی نخواهم برد، اما می‌بری

چند گویی یک زمان آرام گیر و صبر کن

چون کنم؟ کارام و صبر و طاقت از ما می‌بری

من چو وامق باختم در نرد سودایت روان

زین روان بازی چه سودم چون تو عَذرا می‌بری

هیچ عاقل در سر کویت به پای خود نرفت

زلف می‌آری به صد زنجیر و آن‌جا می‌بری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساساتی عمیق از عشق و درد فراق است. شاعر از معشوق خود می‌خواهد که به او رحم کند و دل‌ها را نرباید. او اشاره می‌کند که معشوق با ظاهری پنهان و دلربا، دل‌های زیادی را جلب می‌کند و در عین حال خود را به بالا می‌برد و او را در وضعیتی ناامید قرار می‌دهد. شاعر با اشاره به کشتن آرامش و صبرش توسط عشق، از بلای زلف معشوق گله می‌کند و به طور کلی، او در جنگی دلخراش بین عشق و رنج گرفتار است. در پایان، عقل را به بی‌معنایی در برابر زیبایی معشوق نسبت می‌دهد و وضع خود را اسفناک توصیف می‌کند.