غزل شمارهٔ ۸۸ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بهار باغ و گل امروز، گوییا خوش نیست
ندانم این ز بهارست، یا مرا خوش نیست
دلا به عز قناعت بساز و عزت نفس
که بار منت احسان هر گدا، خوش نیست
برون ز گنج قناعت، بسیط روی زمین
به پای حرص بگشتیم و هیچ جا، خوش نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساس ناخرسندی از بهار و زیباییهای آن را بیان میکند. او نمیداند که آیا بهار باعث این احساس است یا مشکل از خود اوست. در ادامه به اهمیت قناعت و عزت نفس اشاره میکند و میگوید نباید منت دیگری را بر خود بپذیریم، چرا که هیچ چیز در دنیای مادی ما را خوشحال نمیکند. او به این نتیجه میرسد که حرص و طمع برای داشتن بیشتر، انسان را به جایی نمیرساند و در نهایت هیچ جا خوش نیست.