قطعه شمارهٔ ۶۶ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ایا ستاره سپاهی که آب شمشیرت
غبار فتنه و ظلم از هوای ملک بنشاند
فلک به نام تو تا خطبه داد در عالم
زمانه جز تو کسی را به پادشاهید نخواند
غبار دامن قدر تو بود چرخ کبود
گهی که همت تو دامن از جهان افشاند
به جاه خواست که ماند به تو مخالف تو
بسی بداد درین اشتیاق جان و نماند
شها کمیت من آمد رکاب سان در پا
عنان عزم به کلی ز دست من بستاند
به زور میکشمش چون کمان از آنکه برو
جز استخوان و پی و پوست هیچ چیز نماند
به مرکبیم مدد ده ازان که نیست مرا
بدست لاغری جز قلم که بتوان راند
وگرنه درستی خواهد از کسالت و ضعف
میان گرد بماند ستور و مرد نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره ستارهای است که سمبل دلاوری و قهرمانی است و میتواند ظلم و فتنه را از بین ببرد. شاعر این ستاره را به عنوان پادشاهی میستاید که حتی فلک نیز به او احترام گذاشته و دیگران را به سلطنت نخوانده است. او به تلاش و همت این ستاره اشاره میکند که بر مشکلات غلبه میکند و خود را از چنگال سختیها آزاد میسازد. همچنین، او به ناتوانی خود در مقایسه با قدرت این ستاره اعتراف میکند و نیاز به کمک دارد تا بتواند بر چالشها غلبه کند. در نهایت، شاعر بر اهمیت ایمان و تلاش در برابر مشکلات تاکید میکند.