نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۶ - دیدن جمشید، خورشید را اندر خواب سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چو روی خود بهشتی دید در خواب

روان هر سو چو کوثر چشمهٔ آب

کنار جوی ریحان بردمیده

میان باغ طوبی سر کشیده

فراز شاخ مرغان خوش آواز

همی کردند با هم سرّ دل باز

ز شبنم تاج گل چون تاج پرویز

بر آن آویزه از درّ دلاویز

همه خاکش عبیر و زعفران بود

همه فرشش حریر و پرنیان بود

صبا می‌کرد بر گل جان فشانی

به گل می‌داد هر دم زندگانی

میان باغ قصری دید عالی

چو برج ماه خورشیدیش والی

منور برجهای قصر یکسر

به ماه و مشتری و زهره و خور

ملک می‌گفت با خود که این چه جایست

که جوزا صورت و حورا نمایست!

بر آن آمد که فردوس برین است

قصور خلد و جای حور عین است

درین بود او که ناگه بی حجابی

ز بام قصر سر زد آفتابی

چو خورشیدش عذار ارغوانی

درخشان از نقاب آسمانی

بتی رعنا و کش، ماه مقنع

چو مه بر جبهه اکلیلش مرصع

فروغ عارض او عکس خورشید

نگین خاتمش را مهر جمشید

ز سنبل بر سمن مرغول بسته

ز مرغولش بنفشه دسته دسته

لب لعلش درخشان در نگین داشت

به پیشانی خم ابروی چین داشت

ز زلفش سنبل اندر تاب می‌شد

ز شرم عارضش گل آب می‌شد

اگر در دل خیالش بسته گشتی

ز تاب دل عذارش خسته گشتی

قضا شهزاده را ناگه خبر کرد

در آن زلف و قد و بالا نظر کرد

بزد آهی و احوالش تبه شد

چو زلف آن صنم روزش سیه شد

صباح زندگانی شد بر او شام

که آمد آفتابش بر لب بام

قضای آسمانی چون بر آید

اگر بندی در از بامت درآید

کمند عنبر از بالای آن قصر

فروهشته ز سر تا پای آن قصر

دل سودایی او بی سر و پا

به مشکین نردبان بر شد به بالا

دل جمشید را ناگه پری برد

به دستانش ز دست انگشتری برد

چو بیدل شد ملک، فریاد دربست

بجَست از خواب و خواب از چشم او جَست

همی زد دست بر سر سنگ بر بر

که نه دل داشت اندر بر نه دلبر

همی نالید و در غم اشک می‌سفت

به زاری این غزل با خویش می‌گفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شخصی در خواب بهشتی زیبا را می‌بیند که در آن جوی‌های آب و گل‌های خوشبو وجود دارد. او در این باغ مشاهده می‌کند که پرندگان خوش‌آواز درختان را زینت کرده‌اند و همه چیز پر از عطر و زیبایی است. وی به قصر بلندی نگاه می‌کند که با نور ماه و ستاره‌ها روشن شده و فکر می‌کند که این جا بهشت است. ناگهان زیبایی فوق‌العاده‌ای از بالای قصر دیده می‌شود، که شبیه خورشید و کمال است و لباس‌هایش درخشان و زیباست. در همین حال، آن شخص به زیبایی‌های او جذب می‌شود و احساساتی عمیق در دلش بیدار می‌شود. اما ناگهان دلش به درد می‌آید و می‌فهمد که این فقط خواب بوده و واقعیتی در میان نیست. در پایان، او از خواب بیدار می‌شود و با غم و اندوه به یاد آن زیبایی، شروع به ناله و زاری می‌کند.