بخش ۵۶ - قطعه سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو بر حدود یار حبیب بگذشتم
که کرده بود خرابش جهان ز بیباکی
مجاوران دیار خراب را دیدم
در آن خرابه خراب و شکسته و باکی
به خاک راهگذار حبیب میگفتم
که ای غلام تو آب حیات در پاکی
کجا شدت گل این باغ شمع این مجلس
کجا شد آن طرب و عیش و آن طربناکی
بسی از این کلمات و حدیث رفت و نبود
در آن منازل خاکی بجز صدا حاکی
مرا که منزل آن ماه بود در دل و چشم
نبوده هیچ تعلق به منزل خاکی
زمان زمان به دل و چشم خویش میگفتم
ایا منازل سلمی و اَین سلماکی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عبور از مناطق و یادآوری خاطرات گذشتگان سخن میگوید. او به خرابهای میرسد که در گذشته پر از زیبایی و سرزندگی بوده، اما اکنون خراب و ویران است. او به یاد دوران خوشی و شادمانی میافتد که دیگر وجود ندارد و تنها صداهایی از گذشته در این مکان باقی مانده است. شاعر به یاد آن دوست و محبوب خود میافتد که در دل و چشمانش جای داشته و متوجه میشود که هیچ وابستگی به این دنیای مادی و خاکی نداشته است. در نهایت، او به دل و چشم خود میگوید که این مکانها تنها یادآوری از گذشتهاند و زندگی اصلی در جای دیگری است.