بخش ۵۳ - دیدن جمشید ،خورشید را در باغ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
در آن شب دید جمشید آفتابی
چو طاووسی خرامان در خرابی
گرفته خوش لب آبی و رودی
به رود اندر همی زد خوش سرودی
میان شب فروغِ فرِ شاهی
چو نور دیده تابان در سیاهی
رخش چون برگ گل زیر کلاله
سر زلفش به خم چون قلب لاله
صنم چون روز اندر شب همی تافت
به تاری مو شب اندر روز میبافت
ز شب بگذشته زلفش در درازی
صبا با زلف او در دست یازی
سر زلف صنم را باد میبرد
ملک مشک ختن از یاد میبرد
ملک چون دید ماه خرگهی را
به خدمت داد خم سرو سهی را
به نوک غمزه دامنهای دُر سفت
به زاری دامنش بگرفت و میگفت
که ای وصل تو آب زندگانی
ببخشا بر غریبی و جوانی
غریب و عاشق و مسکین و مظلوم
پریشان حال و سرگردان و محروم
ز حسرت دست بر سر، پای در بند
ز خان و مان جدا وز خویش و پیوند
رسانیدی به لب جان همچو جامم
ز لب جامی رسان یک دم به کامم
نهاده شهد لب بر شکرش گوش
همه تن راضی و لب بسته خاموش
چو دید آن شمع را یکبارگی نرم
ز جام شوق جمشیدی سرش گرم
دلش کرد آرزوی تنگ شکر
گرفت آن شکرین را تنگ در بر
گرفتش زلف و والی گشت بر مصر
ز راه شام یوسف رفت در مصر
خَضَر بر چشمه نوشین گذر کرد
در آن تاریکی آب زندگی خَورد
صنم کرد از دو مرجان گوهر افشان
همی خواند این غزل بر خویش خندان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در آن شب، جمشید به طرز زیبایی آفتابی را میبیند که همچون طاووسی در دل خرابی میخرامد. او لبانی خوشرنگ و آبی دارد، و در کنار رود خوشسرود میخواند. جمشید با دیدن این زیبایی، همچون نور در شب، مسحور او میشود. زلفهای این محبوب جمیل بلند و خوشحالت است و دلش را پر از آرزو میکند. در این حال، جمشید آرزوی وصال محبوبش را دارد و حسرت دوری و جدایی را با تمام وجود احساس میکند. او از این احساسات به تنگ آمده و آرزو دارد که یک لحظه به وصال محبوبش برسد. در این حال، عاشقانهای شیرین با آن محبوب میگذارد و دلتنگی و شوقش را به تصویر میکشد. در نهایت، محبوب با زیباییهای خود جمشید را مجذوب میکند و غزلی را با لبخندی بر لب میخواند.