شمارهٔ ۲۷ صامت بروجردی
صامت بروجردی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فلک همان نه تو را مهربان به ما نگذاشت
به هیچ دور دو دل با هم آشنا نگذاشت
به وادی طلبت عاقبت به خیر نشد
کسی که عاقبت کار با خدا نگذاشت
کسی که آب و گلت را سرشت سنگدلیست
که در دلت اثر از مایه وفا نگذاشت
کسی به مملکت عشق گشت خانه به دوش
که قیمت کفنی بعد خود به جا نگذاشت
دو چشم به هر نگاهت به خصمی اند عجب
که خاک پای تو اندر میانه پا نگذاشت
صفای عشق طلب کن که نقشبند وجود
برای خوردن و خوابیدن این بنا نگذاشت
نخواست دولت وصلت به (صامت) ارزانی
زمانه بیسبب از من تو را جدا نگذاشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به ناامیدی و بیوفایی در عشق اشاره میکند. او میگوید که فلک (سرنوشت) هیچ چیز خوبی برای عاشق باقی نگذاشت و دو دل را به هم نزدیک نکرد. همچنین، او از کسی سخن میگوید که در پی عشقش به سرانجام خوبی نرسید و هیچ نشانهای از وفا در دلش نیست. شاعر همچنین به درد و غم جدایی از معشوق اشاره میکند و میگوید که عشق واقعی نیازمند صفایی است که در این دنیا وجود ندارد. در نهایت، او به مستی و بیثباتی زمانه اشاره میکند که نتوانسته است عشق را به او هدیه دهد.