شمارهٔ ۲۹ صامت بروجردی
صامت بروجردی / غزلیات / وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع
خوش آن تنی را که مو به موی شکنج زلفت بتاب دارد
خوش آن دلی را که آرزوی خیال رویت کباب دارد
سواد زلفت که جز دل آزاری از خم وی کسی ندیده
مگر نداند که بر غریبان پناه دادن ثواب دارد
گناه ما را چرا نپرسی بتاز چابک سوار نازت
که بهر قتل ضعیف حالان همیشه پا در رکاب دارد
دلم ننالد ز غمزه او وزان ستمهای بیحسابش
تو خود بگویش که ای ستمگر ستم هم آخر حساب دارد
سرشک چشمان گواه عاشق اگر نباشد بگو نبادش
کسی که شد تشنه محبت کی التفاتی به آب دارد
هزار قاصد ز چشم پر تب برت فرستم ز آه شب
دمی نگویی سیاه روزی ز من امید جواب دارد
بهر که دیدم ز باغ وصلت گل مرادش به جیب دامن
به غیر(صامت) که از فراقت مدام چشم پرآب دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت عشق و معشوقه پرداخته است. شاعر از احساسات مختلفی سخن میگوید که به عشق و محبت نسبت به معشوق مرتبط است. او به زیبایی زلف و چشمان معشوق اشاره میکند و به درد و رنجی که عاشقان از دوری و ستمگری معشوق متحمل میشوند، میپردازد. شاعر همچنین از حسرت و longing عاشقانه برای وصال و ارتباط آیت میکند و این که عاشق همیشه در جستجوی نشانهای از محبت و توجه معشوق است. در نهایت، او بر اهمیت عدالت و پاسخگویی در روابط عاشقانه تأکید دارد.