شمارهٔ ۳۴ صامت بروجردی
صامت بروجردی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
غمت آن روز که جا در دل ویرانم کرد
سیر از سیر و صفای گل و بستانم کرد
گرچه زُنار پرستی همه کفر است ولیک
زلفِ زُناروَشَت خوب مسلمانم کرد
چه بلایی به سر زلف تو خفته است که باز
یاد آن طره طرار پریشانم کرد
این همه غنچه داغی که ز دل سر زده است
خندهها بود که دل بر سر سامانم کرد
اینم از مرحمتت بس ز پی رد و قبول
که سر خوان بلا عشق تو مهمانم کرد
دل بریدم ز تو، امّا چه کنم با لبِ تو
که ز حقِّ نمکِ خویش، پشیمانم کرد
لطف جانان به من و بار گرانش (صامت)
فرق این بود که پیش از همه قربانم کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار درباره عشق و دردهای ناشی از آن صحبت میکند. او از غم و ویرانی در دلش یاد میکند که به خاطر معشوقش به وجود آمده است. هرچند آتش عشق به نوعی کفر میآید، اما زیباییهای معشوق او را مسلمان کرده است. او از زلفهای معشوق و تاثیر آنها بر روح و وجودش صحبت میکند و ابراز میکند که با وجود بریدن دلش از عشق، همچنان تسلیم لبهای معشوقش است. در نهایت، شاعر از لطف جانان میگوید که او را در این مسیر پر درد و عشق، به سمت خود جلب کرده است.