شمارهٔ ۷۱ صامت بروجردی
صامت بروجردی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا کی از بخت فرو بسته گره وا نکنی
نظر لطف به آوارگی ما نکنی
گوییا اسم جدایی نشنیده است دلت
ورنه درد دل ما از چه مداوا نکنی
شده آئینه دل تیره تر از چهره بخت
ز چه از یک نظرش پاک و مصفا نکنی
هوس خاک سر کوی تو اندر لب سرماست
همتی از چه برین منصب عظمی نکنی
اینقدر هم نبود بیاثر آه دل ما
مگر از سوز دل سوخته پروا نکنی
(صامتا) کار جهان گشت به کامت که دگر
ز غم دلبر خود شورش و غوغا نکنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عذاب و درد心 خود اشاره میکند و از معشوق میخواهد که به وضعیت آوارگی و غم او توجه کند. او از جدایی و دلشکستگی صحبت میکند و میپرسد چرا معشوق از درد دل او بیخبر است. شاعر احساس میکند که دلش همچنان تیره و ناامید است و از معشوق میخواهد که با یک نظر به او نگاهی مهربانانه بیفکند. همچنین اشاره میکند که عشق او به معشوق به قدری عمیق است که حتی در سرما، آرزوی دیدار او را دارد و او را به یاد میآورد. در نهایت، شاعر به آرامش غیرمنتظرهای که در زندگی ایجاد شده اشاره میکند و از معشوق میخواهد که دردی ایجاد نکند و این شورش و غوغا را فراموش نکند.