شمارهٔ ۸ صامت بروجردی
صامت بروجردی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گرفته نور ز داغ جگر نظاره ما
که آفتاب برد حسرت ستاره ما
درستکاری ما را همین طریق بس است
که هیچ آنیکه نشکست سنگ خاره ما
کسی ز صحبت ما دو رشد که نا اهلست
کدام پنبه خطر دیده از شرار ما
کلام عشق و هوس را چه سازگاری نیست
از آن سبب بود از سایه هم کناره ما
به غیر حرف وفا و محبت ای زاهد
چه دیده که نیائی تو در اراده ما
برهنه پائی ما کاشت تخم آبله را
شود مبارک ما خلعت دوباره ما
علاج اشک ز مژگان چه میکنی(صامت)
به لخت لخت جگر کرده خو قناره ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق و درد درونی شاعر میپردازد. شاعر از داغ و حسرتی که در دل دارد سخن میگوید و به تضاد نور و تاریکی اشاره میکند. او به درستکاری خود و استقامت در برابر مشکلات اشاره کرده و میگوید که صحبت با افراد ناآگاه تأثیری ندارد. همچنین، شاعر به عدم سازگاری عشق و هوس اشاره کرده و از زاهد میخواهد تا درک بهتری از عشق و محبت داشته باشد. در بخش پایانی، او به اشکهایش و دردهایی که به خاطر آنها میکشد میپردازد و به نوعی از بیپناهی و نیاز به آرامش سخن میگوید.