شمارهٔ ۸ - و برای او همچنین صامت بروجردی
صامت بروجردی / کتاب نوحههای سینه زنی (به اقسام مختلفه و لحنهای متنوع و مخصوصه)
ای خسروِ بیسر، ای بابِ گرامم!
بردند ز کویت، آخر سویِ شامم
در شامِ غریبان، دادند مقامم
تلخ است از این جور، از بهرِ تو کامم
صیادِ قضا بود، عمری به کمینم
تا خود به کدامین، درگاه نشینم
اکنون به یتیمی، افکند اسیرم
کس نیست رساند، پیشِ تو پیامم
بردار سرِ خویش، از بهرِ نظاره
دوران به سکینه، بسته رهِ چاره
ریزد ز دو چشمم، اشکِ چو ستاره
کردند سفر را، از جور حرامم
دوران ز غمت خاک، آخر به سرم کرد
از سنگِ عداوت، بیبال و پرم کرد
در وادیِ غربت، خوش دربهدرم کرد
در گوشهٔ محنت، جا داد مدامم
بستی ز چه رو چشم، از دخترِ زارت؟
ای جان و تنِ من، بادا به نثارت!
کردند مرا دور، از قربِ جوارت
در کُنجِ خرابه، دادند مقامم
بگرفته ز بس شمر، بر من ز ستم تنگ
شیون شده کارم، چون مرغِ شباهنگ
لرزد دلِ دشمن، سوزد جگرِ سنگ
از نالهٔ صبحم، از گریهٔ شامم
بر آه و فغانم، یک تن ندهد گوش
از جورِ سنان دل، در سینه زند جوش
سیلی زندم شمر، بنموده فراموش
کز آلِ رسولم، وز نسلِ امامم
در قیدِ یتیمی، هر کس که اسیر است
اندر نظرِ خلق، پیوسته حقیر است
با پیکِ اجل گو: زود آی که دیر است!
شد زندگیِ دهر، ای باب! حرامم
اکنون که نمودند، این قوم ز کینه
رأست به سرِ نی، ای مِهرِ مدینه!
کن گوشهٔ چشمی، گاهی به سکینه
ای بدرِ منیرم، ای ماهِ تمامم!
ای گوهرِ یکتا، از دُرجِ کرامت!
ای اخترِ تابان، در برجِ امامت!
ای دادرسِ خلق، در روزِ قیامت!
شو یاورِ «صامت»، از هولِ قیامت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از زبان یک شخصیت غمگین و ستمدیده بیان میشود که در غم جدایی از معشوق و یتیمی به سر میبرد. او از درد و رنجی که بر او رفته صحبت میکند و احساس تنهایی و غربت میکند. شاعر به طور خاص به مصائب خود و بیعدالتیهایی که در زندگی به او تحمیل شده، اشاره دارد و از معشوق خود میخواهد که نگاهی به او بیندازد و او را در این حال یاری کند. او در حسرت نزدیکی به معشوق و خاطرههای شیرین گذشته به سر میبرد و دعا میکند تا از این وضعیت رهایی پیدا کند. تصويرهای غمang و درد در شعر به خوبی نشاندهندهٔ احساسات عمیق اوست و فریاد او در دل شب به گوش نمیرسد.